تبليغاتX

JavaScript Codes سر حد عشق

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386

خدا حا فظ

    برای همیشه


منو _تو نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386

سلام به در خواست یکی از دوستانم این نامه رو تو وبلاگ گذاشتم شاید قبلا" دیده باشی اما اگر ندیدیش  حتما" بخونش؟؟!

محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم

دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو

روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي
شناسم

پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد.

در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد

از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که

شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو
کردم

طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي
دانم که

خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر
خود را

در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش
که روح من

هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته

متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و
بداني که

از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره
نکني و بداني که

اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي
خورم اگر

باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو
مي خواهم

که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه
هاي تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي

لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمي
توانم فکر کنم که

دوست صميمي و وفادار تو هستم!

 

 

دوست خوبم

اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است
نامه را يک بار ديگر يک خط در ميان بخوان


منو _تو نوشته شده توسط
rosette



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

سلام  

یه داستان کوتاه و عبرت اموز!!

در زمان های قدیم  چوپانی پیری در روستایی  زندگی می کرد

که همگی اون رو به سادگی و پاکی می شنا ختند

و مردم اون روستا در فقرشدید بودند  

 و حاکم اون شهر مرد بسیار زورگو وثروتمندی بود

و چوپان به مردم همیشه می گفت روزی خودمان به پادشاهی می رسیم واین ظلم ها تمام خواهد شد

یه روز مثل همیشه وقتی چوپان گوسفندان حاکم رو به صحرا می بره

تا چرا   کنند  نا گهان  زلزله میاد   ویکی از گوسفندان به دره می افته

چوان از ترس حاکم و محا کمه شدن

خودشو به دره میرسونه  تا گوسفند رو بیاره تا اینکه حاکم حرف اون رو باور کنه و از تقصیرش بگذره

وقتی به دره می رسه  و گوسفند رو می خواد بیاره  چشمم به یک تابوت می افته

و اون وقتی خوب دقت می کنه  یه انگشتر توی دست اون میبینه

واون خوشحال میشه که میتونه اون انگشتر را به پادشاه هدیه بده و پادشاه هم اون رو ببخشه

بلاخره اون گوسفند و انگشتر رو با خودش از   دره   بیرون میاره

و به طرف قصر حرکت می کنه

چوپان انگشتر رو بدستش می کنه و وارد قصر میشه

چوپان از نگهبان قصر اجازه ورود می خواد

ولی نگهبان متوجه چوپان نمیشه

چوپان دوباره اجازه می خواد  ولی باز نگهبان متوجه نشد

چوپان هم با عصبانیت وبدون اجازه وارد میشه

و وقتی میبینه که کسی کاری با اون نداره تازه متوجه جادوی انگشتر میشه

و متوجه میشه که این انگشتر اون رو از نظر  ها پنهون می کنه

چوپان حالا خودش رو از قصر فراری می ده

و وقتی متوجه حکمی که حاکم برای اون در نظر گرفته میشه

دیگه هیچ وقت خودش رو نشون نمیده

چوپان حالا به راحتی دیگه وارد قصر میشه و خارج میشه بدون اونکه کسی متوجه بشه

و یواش یواش اشیاء قیمتی رو می دزدیده

و بلا خره اینکه اون زن حاکم رو از جادوی انگشتر با خبر میکنه

و اون رو وادار به این می کنه که حاکم رو بکشه

و زن حاکم هم این کار رو انجام میده

و حالا چوپان پادشاه شده بود

ولی ظلم اون هیچ کمتر از حاکم قبل نبود وحتی بیشتر هم بود؟

 

اگه شما جای چوپان بودید چه کار می کردید ایا حاضر به محاکمه شدن بودید؟؟!


منو _تو نوشته شده توسط



کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by parparvaz2.blogfa.com